عمو عباس
عجب جاییه کرب و بلا
مدینه مبهوت فاجعه بود. از گستاخی این قوم، زمانه، انگشت تحیر به دندان گرفته است.
کوچه بنی هاشم در ازدحام بی شرمی گم شده است.
یک خانه که مهبط فرشتگان است، که قبله دلسوختگان است، که بهشت افلاکیان است، محل آمد و رفت شیاطین شده است.
بر دستان «یداللّه‏» زنجیر بسته‏اند، علی علیه‏السلام را کشان‏کشان به مسجد می‏برند ـ علی علیه‏السلام را! ـ
هیچ مردی نیست که حتی قدمی پیش بگذارد!
هیچ حادثه‏ای نیست که غدیر را به یاد آورد!
هیچ دهانی نیست تا حقیقت را فریاد بکشد!
علی علیه‏السلام ـ حقیقت مظلوم تاریخ ـ تنها است.
بر بازوان خیبرگشا بند بسته‏اند و کسی دستی برای یاری پیش نمی‏آورد!
ناگهان، دستی بر آمد و صدایی به دادخواهی ولایت بلند شد. دستی به دستان «یداللّه‏» گره خورد.
دستی مدافع ولایت شد و برای چندمین بار، با علی علیه‏السلام بیعت کرد.
و دست، دست یک زن بود، یک زن مرد آفرین، پاره تن رسول صلی‏الله‏علیه‏و‏آله
بند دستان علی علیه‏السلام را گرفت، نه این که علی بود و همسرش، نه این که علی بود و پسر عمویش، نه این که علی بود و برادر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، که بند بر دستان ولایت بود، بر دستان امام.
شعله‏های آتش از در زبانه کشید و خون عصمت خدا بر زمین جاری شد...، پهلوی قرآن شکست و دستی بر صورت محبوبه خدا نقش بست...
از انتهای دست‏ها، دستی که جنسش خار بود     بر صورت روح بهاران، مادر گل‏ها شکفت
دست، نمی‏دانست که این زن فاطمه علیهاالسلام است، دست، نمی‏دانست که فاطمه پاره تن محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است؟!
دست؛ نمی‏دانست «هرکس فاطمه را بیازارد محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را آزرده است و هرکس او را خوشنود کند، محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را خوشنود کرده»؟!
دست، می‏دانست و سیلی زد!
دست می‏فهمید و جسارت کرد!
[ پنجشنبه 14 فروردین1393 ] [ 10:4 ] [ سوگل ] [ ]
دوستای عزیزم سلام

سال نو رو به همتون تبریک میگم. ایشالا سالی سرشار از بهترین ها باشه برای همه با کمک حضرت زهرا. سالی پر از موفقیت سلامت خوشبختی و نیک روزی

روز و شب به یاد مادری میگرییم که بین در و دیوار ماند روز و شب به یاد مادری میگرییم که چادرش خاکی شد مادر جان هر چه از غمت بگوییم کم است مارا ببخش مادر جان که دلت را شکسته ایم ما را ببخش که به روی زخم هایت نمک پاشیده ایم ما را ببخش مادر جان

مادر یعنی زهرا (س) که پسرانی همچون حسن و حسین(ع) دارد

مادر یعنی زهرا (س) که دختری همچون زینب(س) دارد

همسر یعنی زهرا (س) که شوهری همچون علی(ع) دارد

دختر یعنی زهرا (س) که پدری همچون محمد(ص) دارد

 

 

[ چهارشنبه 6 فروردین1393 ] [ 21:54 ] [ سوگل ] [ ]
بوستان عصمت نبوی چشم به راه شکفتن غنچه دیگری است بر شاخه گل یاس؛ همان یاسی که بر دامانش کوثر عصمت جاری است و بر شاخسارش گل‏های امامت هویدا. اگرچه پیامبر در مدینه حضور ندارند، امّا برای آمدن این میهمان لحظه‏شماری می‏کنند. چشم‏ها در انتظارند و ملایک جای جای خانه به خدمت ایستاده‏اند. بوی عطری بهشتی در فضای خانه زهرا می‏پیچد و زینب دختر علی بن ابی‏طالب، علیه السّلام، بانویی از جنس نور و زاده فاطمه زهرا علیهاالسلام ، چشم به دنیا می‏گشاید و عالم را به حضورش نوری تازه می‏بخشد.

خوش آمدی ای زینت پدر؛ ای مایه فخر عالم؛ ای تسلای دردهای مادر؛ خدا نام تو را زینب نهاد که تو زینت پدری. تو نگین زیبا و درخشان خلقتی؛ گل خوشبوی زیباترین بوستان آفرینشی؛ پدر خود زلال حیات در عالم است و تو زینت و مایه فخر او. در همه نیکی‏ها از پدر میراث برده‏ای، در شجاعت و شهامت، در فصاحت و بلاغت، در ادب و کمال و در عبودیت و تسلیم خدا بودن. پدر به تو فخر می‏کند و تو شایسته این افتخاری. 

 

میلاد این نور تابان، گل خوشبویِ خاندان عصمت بر شیعیان و شیفتگان آن بانوی بزرگ مبارک باد.

[ پنجشنبه 15 اسفند1392 ] [ 22:11 ] [ سوگل ] [ ]

خرج تو میکنم دلتنگی هایم را ، به امید دیدار کربلای تو ...

من دلم نازک است و زود می گیرد...

اما ایمانم اگر به چیزی بند کند ، دیگر هیچ حرفی نمی تواند آن را سست کند ؛

ایمان دارم وقتی دلم عجیب برای تو تنگ می شود ...

وقتی عجیب دل هوای دیدارت دارد ...

وقتی عجیب جاذبه ی قلبم به سوی توست ...

آن لحظه نوشته می شود به پایم ثواب زیارتت!

و دلم قرص میشود که تو را از همین اتاقم و پشت پنجره ای نیمه باز زیارت کرده ام...

وقتی که نسیم ، موهایم را نوازش میکند...

به خودم تلقین می کنم که تو صدایم را شنیده ای و قدری از هوای ملکوتی بین الحرمینت را برای دل خسته ام فرستاده ای...

من به همین چیزها دل خوش کرده ام و گرنه که تا بحال از غم دوریت ...

دلم به حال خود میسوزد...

دلم میسوزد که نمی توانم از نزدیک بـــبــــــویـــمــت...


عطر سیب  حرمت آرزوست ...


حضرت ارباب ، ســــلامٌ عَــلَـــیــــک...


برگرفته شده از www.takhoda.blog.ir
[ جمعه 9 اسفند1392 ] [ 19:51 ] [ سوگل ] [ ]

سلام ای مشرق نورانی عشق  

سلام ای زیبای هشتم عشق  

سلام ای تک ستاره آسمان ها و زمین 

 امروز دلم را به یادت چراغانی کرده ام شاید  

که بتوانم در این هوای بارانی دلم را شسته وتو را بیابم  

چشمانم در مقابل گنبد زیبای طلایت استقامت تماشا ندارد 

 به لرزه می افتد پلک هایم در مقابل این عظمت بلند و پرشکوه پنجره فولاد آه پنجره فولاد...  

ای مهربان ترین مهربان مجذوب کن قلبم را به سمت مشرق عشق 

 عظمت نورانی گنبدت زیباترین طلوعی است که در تمام عمرم به چشم دیده ام  

تن سرد و خموشم گرمی نگاهت را می طلبد 

 پناهم ده به این گرمی 

 آتش عشقت را در من شعله ور کن 

 در این بیابان تاریک همچون موسی در طور سینا راهنمایم باش 

 من غریبم غریب عشق ای قریب تو پناهم باش 

 چه کسی گفته که خورشید فقط در آسمان می درخشد  

مگر نه که تو خورشید را روی زمین نشانیده ای ای 

 سخاوت چشمانت از خورشید نرم تر  

ای که دم مسیحایی ات از عیسی گرم تر 

 ای که اعجازت بر تن صدها بیمار گرمی بخش 

 طلوع دوباره ات را محتاجم 

 شعله ای برکن وجودم را پرشراره کن  

آتش عشقت را بر جانم بدوان  

دیرگاهی است انتظارش را می کشم  

عمری را در انتظارش دویده ام  

خوب می دانم خوب می دانم  

جود و بخشش در خاندانت موروثی است 

 سالها در خونتان جاری است 

 انگار تمامی ندارد این دریای بی کران احسان 

 رضا جان سر عصیانی من عجب شور و نوایی دارد  

جز به خلوت حرمت محرمی نمی یابد 

 چه شکوهی دارد دو رکعت نماز عشق به هوای نگاه تو  

نگاه تو که برایم از هر چیزی بالا تر است 

 نگاه تو که از همه نگاه ها گیرا تر است 

 چشمان تو را می طلبد این دل پر درد و خسته من 

 چقدر حرف زیاد است آنگاه که به تو نزدیک می شوم 

 اما خلوتم با تو چه سکوت عجیبی را می طلبد 

 چه سکوتی است چه خلوتی عجیب چه معنویتی دارد این آستان پر از نور و طلا 

 چه عظمتی است وقتی زائرانت با چشمانی پر از آه می آیند  

مگر می شود کسی پا در آستان بگذارد و نگرید 

 مگر می شود در مقابل سرچشمه خوبی ها سر تعظیم فرود نیاورد 

 می دانم آنکه با تو همراه است عالمی را در آغوش خود گنجانده است 

 چه کسی می گوید در شب خورشید نمی درخشد 

 به گمانم آنها تا کنون به عظمت خورشید خراسان پی نبرده اند 

 تو آفتابی هستی در آسمان دل تمامی زائران  

تو آن عظمتی هستی که در آسمان ذهن نمی گنجی 

 ماه نورانی شب های سیاه عمر من 

 تو فرزند همان یاس کبودی 

 تو نوگل ان مادری هستی که عشق را جز با خدا قسمت ننمود  

مادرت آیینه تمام بود یاس بود کوثر جاری در آسمان و زمین 

 همه می گویند فاطمه خورشید بود 

 تمام عظمت خورشید در بزرگی اوست  

من می گویم او ستاره بود 

 کوچک اما بزرگ 

 و به قول آن دوست شاعرم "فاطمه فاطمه بود" 

 من تو را با تمام لحظه های عاشقی دوست دارم 

 تو ای گوشه نشین بین الحرمین  

اکنون در کدامین سمت از حرم پرنور رضا نشته ای به چه می اندیشی؟


[ یکشنبه 20 بهمن1392 ] [ 13:25 ] [ سوگل ] [ ]
يا مَنْ اِسْمُهُ دَوآءٌ وَ ذِكْرُهُ شِفآءٌ يا مَنْ يَجْعَلُ الشِّفاءَ فيما يَشاءُ مِنَ الاْشْياءِ

سلام دوستان عزیزم

نزدیک به ده ماه پیش یکی از دوستامون مریض بودن همین جا براشون ختم صلوات گرفتیم و با دعاهای خیر شما حالشون خوب شد و الان هم در سلامتی کامل هستن.

بازم متاسفانه از آشناهای دوستامون بیماری پیدا کردن حالشون خوب نیست ایشالا با دعاهاتون حالشون خوب بشه و برگردن کنار خانوادشون.

ختم صلوات گذاشتم برای بهبودیشون ممنونم اگه شرکت کنین و تعداد رو بگین

تعداد صلوات : ۲۳۶۰

 

[ جمعه 6 دی1392 ] [ 19:53 ] [ سوگل ] [ ]

سلام بر ستاره‏های سوخته بر اندام دشت!

سلام بر بدن‏های چاک چاک!

سلام بر خورشیدهای بر نیزه!

سلام بر مظلومیت بر خاک مانده.

سلام بر اربعین!

سلام بر لحظه‏های غریب وصال!

سلام بر لحظه‏ای که تو را از عطر خوش بهشتی‏ات باز شناختم!

سلام بر پیراهنی که بوی غربت مادر را می‏دهد!

سلام بر اجساد مطهری که غریب، بر خاک رها شدند!

سلام بر حنجره خشک و تشنه علی اصغر!

سلام بر خیمه‏های سوخته، بر بدن‏های جدا شده از سر، معصومیت خاکستر شده، سلام بر تو برادر!

چهل وادی دویدم منازل صبر را.

چهل وادی کشیدم بر دوش خود رنج را.

چهل وادی فرو خوردم بغض را.

چهل وادی ویران شدم در خویشتن؛

خراب گشتم برادر، در خرابه‏های شام.

فرو ریختم برادر، در گریه‏های شبانه سه ساله.

زینت پدر را زیر خنده‏های خویش به تاراج بردند.

حرمت فرزندانت را نادیده گرفتند.

ایستادم، برادر؛ همان‏گونه که سزاوار خواهر چون تویی است. ایستادم؛ سربلند، در اوج شکستگی. ایستادم و یک به یک پرده‏های نیرنگشان را چون تار عنکبوتی سست، پاره کردم. ایستادم و مصیبت حنجره‏های خشک را به گوش‏های غفلت‏زده رساندم. ایستادم و چشم‏های کور را به سوختگی خیام، باز کردم

ایستادم و انگشت‏های ظلم را در جام‏های به خون آلوده شکستم

چهل وادی صبر کردم، برادر! صبر کردم؛ صبری جمیل برادر؛ «ما رأیت إلاّ جمیلا».

پروانه‏سان سوختم بر گرد خیمه سجاد.

شعله‏ها را درآویختم تا جگرگوشه‏ات را از هیمه آتش بیرون کشیدم.

ذره ذره آب شدم تا کودک هراسانت را از تاریکی‏ها بیرون کشیدم.

هزاران بار مرگ چشیدم تا ضجه‏های داغ‏دیده طفلان را آرام کردم.

هزاران بار بغض فرو خوردم تا از پس دروازه‏های نامردی گذشتم.

ایستادم، برادر؛ همان‏گونه که سزاوار خواهر چون تویی است.

ایستادم؛ سربلند، در اوج شکستگی.

ایستادم و یک به یک پرده‏های نیرنگشان را چون تار عنکبوتی سست، پاره کردم.

ایستادم و مصیبت حنجره‏های خشک را به گوش‏های غفلت‏زده رساندم. ایستادم و چشم‏های کور را به سوختگی خیام، باز کردم.

ایستادم و انگشت‏های ظلم را در جام‏های به خون آلوده شکستم.

چه کسی می‏توانست بعد از این همه رسوایی، صدای حقیقت را بر خاک ترک‏خورده کربلا نشنود؟!

چه کسی می‏توانست بعد از این رسوایی تظلم را نبیند؟! چه کسی می‏توانست بعد از این، مظلومیت تو را انکار کند؟! من

آمدم برادر؛ با یک دنیا حرف‏های ناگفته، با کمری شکسته و گیسوانی به سپیدی نشسته.

من آمدم؛ با دلی داغ‏دیده و اندوهی فراوان و با قلبی سوخته.

حالا منم و تو و رنج چهل روز اسارت که بیش از چهل سال، مرا در هم شکست.

آرام بخواب، برادر! در آرامشی ابدی که خون سرخ تو و یارانت، تا قیامت بر صحنه تاریخ نقش بسته است.

[ یکشنبه 1 دی1392 ] [ 23:16 ] [ سوگل ] [ ]

ابر هی در صورت مهتاب بازی می کند

باد دارد توی زلفت تاب بازی می کند

 

لب ز چوب بی حیای خیزران پاره شده

مثل آن ماهی که با قلّاب بازی می کند

 

گفته ام با بچه ها بابای من می آید و

دامن من را پراز اسباب بازی می کند

 

آسمان دیده که هرشب تا دم صبحی رباب

با علی اصغرش در خواب بازی می کند

 

عمه گفته قحطی آب است تا پایان راه

پس چرا آن مرد دارد آب بازی می کند؟؟؟

 

من اگر دردانه ات هستم به جای من چرا

باد دارد توی زلفت تاب بازی می کند

[ یکشنبه 24 آذر1392 ] [ 22:47 ] [ سوگل ] [ ]
شب عاشورا زهیربن قین گفت: 

عباس! پدرت امیرالمومنین از عقیل که شناسای انسان عرب بود 

خواست تا زنی از تبار شجاعان عرب برایش پیدا کند فقط به این دلیل که برایش فرزندانی قهرمان و دلیر و دلاور بیاورد برای این مکان و این زمان یعنی کربلا و عاشورا.

اکنون مبادا که در دفاع از برادر و خواهرانت کم بگذارید و سستی و کاهلی کنی...

عباس گفت:

زهیر! 

اکنون که من خود سرا پا مشتعلم چه جای دامن زدن به این آتش است؟ به خدا قسم دست به کاری می‌زنم که تو هرگز پیش از این ندیده‌ای و نخواهی دید.
[ دوشنبه 11 آذر1392 ] [ 13:54 ] [ سوگل ] [ ]
تمام درد دلت را که از سفر گفتی
گمان کنم که دلت سوخت مختصر گفتی

من از جسارت آن دست بی حیا گفتم
تو از مشقت گودال و قطع سر گفتی

همان که آتشمان زد و خیمه را سوزاند
صدا زدم که الهی به پای مرگ افتی

چنان به روی سرم داد زد پس از سیلی
نگفته ام که نگو باز هم پدر گفتی

به روی نیلی و موی سفید دقت کن
بگو شبیه که هستم پدر، اگر گفتی؟

فقط بگو که چه شد ظالمانه چوبت زد
شما به غیر کلام خدا مگر گفتی

دلم برای غریبی عمه می سوزد
مگو ز درد سفر از چه مختصر گفتی
[ جمعه 8 آذر1392 ] [ 15:19 ] [ سوگل ] [ ]
اسلام علیک یا بنت الحسین

ای یـار مهربانم ؛ بابای خسته جانم

برخیز و بین ملالم؛ من بر تو میهمانم

ای دختـر عـزیـزم؛ مهمان اشـک ریـزم

من سر به تن ندارم؛از جا چگونه خیزم

بابا به جان زهـرا؛ سیـرم از ایـن زمانه

بین پیکرم کبود است؛ از ضرب تازیانه

دیدم چه ها کشیدی در عالم اسیری

تو درس صبــر باید از مــادرم بگیــری

بابا به کوفه دشمن؛ فریاد جنگ میزد

بر دختــران زهــرا ؛ از بام سنگ میزد

دور از شما نبودم ای لاله ی کبودم

هنگام سنگ باران ؛ من روی نیزه بودم

آمد صدای قــرآن نــوری به دل نشاندی

گفتم بخوان دوباره ؛ بابا چرا نخواندی ؟

جانا مگر ندیدی اشرار کوفه پستند

قرآن به نیزه خواندم؛ پیشانی ام شکستند

بابا شبی ز ناقه افتادم و نمردم

دور از نگاه عمه ؛ سیلی ضجر خوردم

آن شب که ناله کردی از دست ضجر نامرد

از غیرتش به حالت عباس گریه میکرد

تا شام من پدرجان دنبال سر دویدم

اما سر عمو را بر نیزه ها ندیدم

این نکته را نگویی با مـــادر اباالفضل

بر نیزه ها نمی ماند آخر سر اباالفضل
[ پنجشنبه 23 آبان1392 ] [ 23:57 ] [ سوگل ] [ ]
عاشورا، تنها حکايت عطش، ستم و اسارتي نيست که بر خاندان پيامبر(ص) رفت؛ عاشورا، تجلي گاه ايمان، عشق و حماسه نيز هست. عاشورا، تمام روح زمان است در کالبد زمين. عاشورا، هويت ماست . عاشورا،يک پيام آسماني در زمين که پژواک آن همواره به گوش وجدان هاي بيدار آزادگان درهر زمان و مکان مي رسد و آنان را به خود فرا مي خواند.
عاشورا،يک روز در يک جغرافياي خاص نيست. گستره عاشورا چنان وسيع است که تاريخ ظرفيت آن را ندارد.
فرهنگ عاشورا و مفاهيم والاي مکتبي اش به آدمي مي آموزد تا زماني که به حق،عمل و از باطل دوري نمي شود، اهل ايمان بايد به ديدار پروردگارشان مشتاق و راغب باشند که سرور و سالار شهيدان ، مرگ را در چنين شرايطي جز سعادت و زندگي در کنار ظالمان را جز سيه روزي و ننگ نمي دانست.
عاشورا، حجت را بر انسان تمام کرد تا هيچ کس را هيچ گاه بهانه نماند. اينجا شيرخواره نيز مي تواند فرياد بزند، بگريد و در صفير زهر آگين تيري سه شعبه، مظلوميت حق را بازگو کند. اينجا نوجواني مي تواند اسب عشق زين کند و در دريايي از تيغ وسنگ و نيزه و قهقهه فرو رود. اينجا مردي مي تواند تشنگي اش را در امواج رودخانه، پيش پاي عطش روح،قرباني کند و تشنه کام از آب بيرون آيد و بازوانش را در دفاع از حريم ايمان رها کند و مشکي از رشادت و حماسه و عشق را به خيمه هاي فردا برساند.
امروز عاشوراست و فاصله ميان عاشق و معشوق،فرا رفتن و فرود آمدن شمشيري است در ازاي يک تير، پرتاب يک سنگ و نوازش آرام خنجري بر حلقوم.فاصله ها برمي خيزند.
ازصبحگاه تا شامگاه، فرصت پرواز است. تشنه کامان برکوثر وصال،دل بسته اند. دل ها ملتهب از ملاقات مبارک پوست با شمشير،سينه با نيزه،تن با تيغ و پاره پاره پيکري با سم اسبان مهاجم است.
امروز عاشوراست و خيمه ها ميزبان لهيب شعله ها ، گونه ها در انتظار سيلي ستم،دست ها در تمناي زنجير،پاي ظريف کودکان ميهمان زخم خارسکان و چشم در سايه بان خورشيد،درگستره بيابان در جست وجوي پدر،عمو،برادر و ياور...
[ پنجشنبه 23 آبان1392 ] [ 9:59 ] [ سوگل ] [ ]

عباس، کلمه ای است که ردیف همه ی غزل های حسین است و نامش، همه جا تالی نام حسین. اگر به تاریخ ولادت حسین و عباس نگاهی بیفکنی، می بینی که از حسین تا عباس، یک قدم فاصله بیش نیست.

او که در بلوغ عطش و زخم، در نهایت خستگی، پس از نبردی سخت، به آب رسید؛ لب هایش در تمنای قطره ای می سوخت و کام خشکیده اش، در برزخ میان رقص موج ها و زمزمه ی آب و گریه و ضجه ی کودکان، که از دور دست «عمو» را فریاد می زدند، مانده بود.

چه حسرتی بر دل فرات گذاشت؛ آن گاه که عشق را به آب سودا نکرد و عطش را آبرو بخشید؛ همین که خنکای آب به آستانه ی لب هایش رسید، ناگهان موجی بزرگ تر از عمق جانش برخاست و او آب را پرتاب کرد و گفت:

«ای نفس! می خواهی آب بیاشامی و حسین تشنه بماند؟ این نه رسم جوانمردی و نه شیوه ی همراهی و همدلی.»

عباس، نمود دیگر علی است؛ او که در نگاهش جذبه ی نگاه مولا موج می زد و در بازوانش، زور بازوی علی.

دنیای عجیبی است. دنیایی که در آن برای عباس امان نامه می آورند؛ برای مردی که دست هایش، سند مظلومیت شیعه است دست هایی که دل های بسیاری به پای آن سوخته اند تا جان گرفته اند دست هایی به بلندای پرواز.

این پیکر ماه است که در پیراهنی از زخم پوشیده شده است.

انگار این دست های پرپر شده، تفسیر آیه های کتاب خداست.

به ام البنین خبر دهید که دیگر چشم به راه آمدن عباس نماند.

به او بگویید قامت رشید ماهش، چاک چاک بر خاک افتاده است، اما از تیرهای مکرر و مشک پر پر شده، از فرات و جاری عطش، از دست های قلم شده و عمود آهنین، با او سخن مگویید.

به روی اسب قیامم، به روی خاک قعود

این نماز ره عشق است کز آداب تهی است

بگویید عباس، فدایی حسین شد تا آسمان بهشت، جولانگاه پرواز عاشقانه اش باشد و من در شگفتم که خون بهای دست های بریده ی عباس چیست؟

آبی برای رفع عطش در گلو نریخت

جان داد تشنه کام و به خاک آبرو نریخت

دستش ز دست رفت و به دندان گرفت مشک

کاخ بلند همت خود را فرو نریخت

[ چهارشنبه 22 آبان1392 ] [ 14:7 ] [ سوگل ] [ ]

یک مشک ، یک غیرت که از آن روبرو آمد

طفلی صدا زد بچه ها گویا عمو آمد

باید به استقبال آب و آبرویش رفت

وقتی عمو از جنگ آب و آبرو آمد

ای بچه ها اول عمو تشنه است، پس باید

اول بنوشد آب، وقتی که سبو آمد

شش ماهه را دور سرش باید بگردانیم

وقتی که بر رخسار اصغر رنگ و رو آمد

دیگر عمو را بعد ازاین سقا نمی خوانیم

دیدید خواندیم و چه اشکی از عمو آمد

نذر عمو این گوشوارها ، النگوها

باید به دستش داد ، وقتی دست او آمد

***

حالا زمین کربلا چشمان تر دارد

حالا پس از این خیمه های دربه در دارد

دستان او را از سر زینب بُریدند

حالا بگو که خیمه آیا بال و پر دارد؟

عباس را از علقمه آقا نیاورده

آوردنش تا خیمه گویا دردسر دارد

حتی زجسم  إرباً إربای علی اکبر

جسمی زهم پاشیده و آشفته تر دارد

در پیش چشمان حسین ای قوم نگذارید

هر نیزه ای یک تکه از عباس بردارد

دارد لباسش را به غارت می برد این قوم

حالا دگر ام البنین حالی دگر دارد
[ سه شنبه 21 آبان1392 ] [ 23:42 ] [ سوگل ] [ ]

اگر که دل شکسته‏ اى حسین را صدا بزن

اگر ملول و خسته‏ اى حسین را صدا بزن

در این بهار معرفت پرستوى بهارى‏ام

اگر چه پر شکسته ‏اى حسین را صدا بزن

سحَر شد و سپیده زد چرا تو همچو مرغ شب

لب از ترانه بسته‏ اى حسین را صدا بزن

تو سر به زانوى غمى زشَرم کرده‏ هاى خود

چرا غمین نشسته‏ اى حسین را صدا بزن

اگر به باغ آرزو به عشق کربلاى او

دل از همه گسسته‏ اى حسین را صدا بزن

[ دوشنبه 20 آبان1392 ] [ 20:30 ] [ سوگل ] [ ]

و پلک گشودی دنیایی را که برایت کوچک بود

خدا تو را برای تاریخ مقدّر کرد تا چیزی را به ادراک برسیم

خورشید چشمانت را به زمین تاباند

تا دنیا را از دریچه نگاه نافذ تو ببینیم

چه تقدیری داشتی، طفل آفتاب!

درست لحظه ای آمدی که:

زمین در تیر رس نگاه سرد زمستان بود،

و در اسارت شیطان.

درست یک گام مانده به آغاز فراخوان بزرگ عشق و حماسه، آمدی؛

لحظه ای که تاریخ، در آستانه یک اتفاق سرخ بود.

... و تو هم به ضیافت عشق رفتی.

«قنداقه ات» را «اِحرام» خویش کردی و راهی «خانه دوست» شدی

به نیمه های حجّت که رسیدی

تقدیر این شد که پدر

حج نیمه تمامش را در کربلا کامل کند

بسیاری، حسین علیه السلام را که «باطن کعبه» بود، رها کردند و مسافر کربلا نشدند

اما تو ـ که از قبیله عشقی ـ

پشت به قبله قبیله نکردی

تا در «کربلا»، «حاجی» شوی

«شش ماه» برایت کافی بود

تا «کربلا»یی شوی

«شش ماه» کافی بود

تا از بند «ناسوت» برهی

ـ اگرچه آن «شش ماه» هم زمینی نبودی ـ

با یک حنجره «شش ماهه»

همه تاریخ را تکان دادی

با یک قلب «شش ماهه»

به تقدیر آسمانی خویش دل سپردی

یک گام «شش ماهه» برداشتی

تا به «ملکوت» رسیدی

«علی اصغر» بودی،

اما دلت بزرگ بود

گام هایت بلند بود ـ برای عروج به ملکوت ـ

خدا خواست تو بیایی

ـ درست، لحظه ای که تاریخ، در آستانه یک اتفاق سرخ بود ـ

و تو اتفاق افتادی

نگاه سبزت را روانه چشم اندازی سرخ کردی

و چشم به راه یک روز ماندی؛

روزی که قنداقه امروز و «لباس احرام» فردایت

بوی «شهادت» بگیرد

[ جمعه 17 آبان1392 ] [ 10:34 ] [ سوگل ] [ ]

و حسین علیه السلام بزرگترین انتخاب زندگی انسان است

و هزینه این انتخاب دینداریست ونه دیندانی .

حسین علیه السلام شهید شد تا بگوید خدا اولویت اول زندگیمان باشد و

عباس علیه السلام قطعه قطعه شد که بگوید برای این اولویت باید از امام تبعیت کرد

و تبعیت یعنی محبت صدادار یعنی مودت و...

عشق سروده شد و ما ادرئک ما لیله القدر

و عشق علیه السلام را چگونه بنویسم که نوشتنی نیست

آری  قلم نوشتن عشق - اشک است .

خون حسين نه بر خاک که برآسمان پاشيده شد مگر سرخي شفق گواه اين حقيقت نيست؟
عاشورا حرکتي آگاهانه در راه رهايي است. تنها راه نپوسيدن، فوران فريادهاي فروخفته نفس هايي است که در گلو خفه شده اند.
کربلا،آزمون دادخواهي و عدالت گستري است واين حسين است که در برابر دنياي همه يزيدها ايستاده است.
مردمي که همه چيز را در دنيا مي بينند.وبه آب و ناني، ايمان مي فروشند، برايشان چه تفاوت مي کند که حسين برمسند حکومت باشد يايزيد؟ که يزيد حتي بيشتر به کار اينان مي آيد.
حسين آمده تا زمينه حيات طيبه را در زمين خشکيده انسانيت فراهم آورد و باراني باشد برکوير دل هاي سوخته .
حسين آمده؛ با مرگي زندگي آفرين، تا آدمي امکان پاک زيستن را بيابد. حسين آمده تا ديوارهاي بردگي يزيد را فرو ريزد و پنجره اي بگشايد به آسمان بندگي خدا تا پلي بزند به آبي بي کران عشق. کربلا را با غبار کهنگي چه کار؟ که عاشورا آيينه زار جلوه جلال و جمال خداست.

[ دوشنبه 13 آبان1392 ] [ 21:20 ] [ سوگل ] [ ]

سلام بر غدیر، سلام بر سرنوشت رقم خورده تاریخ، سلام بر چشمه همیشه زلال، سلام بر مولا علی بن ابیطالب- علیه السلام- و چه بهتر است بگوییم:« سلام بر مولا امیرالمؤمنین- علیه السلام- » زیرا که لقب خاص اوست زیرا این لقب را خداوند تعالی به ایشان عطا فرمودند.

 سلام بر مولا، سرور، صاحب اختیار، چرا که پیامبر فرمودند:

 «من کنت مولا فهذا علی مولا»

 سلام بر چشمه همیشه زلال تاریخ، چشمه ای که از اشک زلال تر و از آیینه شفاف تر است.

 غدیر ای سرچشمه پاکی، غدیر ای حقیقت انکار ناپذیر، ای حقیقت جاودانه تاریخ، ای صراط مستقیم، مگر نه اینکه غدیر چراغ همیشه روشن است وهیچ وقت به تاریکی نمیگراید؛ پس چرا بعضی ها در تاریکی و ضلالت ماندند و جایی را ندیدند؟

شاید که چشمانشان طاقت نور را نداشت و شاید که خود چشمانشان را بستند و نخواستند که ببینند که صد البته اینگونه است.

مگر نه اینکه غدیر حقیقت جاودانه تاریخ است وحقیقتی انکار ناپذیر؟ پس چرا منکر شدند و جمع منکران و انکار کنندگان به وجود آمد؟

 مگر نه اینکه غدیر پیمان است و بیعت. پیمان و بیعتی که سعادت انسان در آن بوده و هست و سعادت زندگی انسانها در گرو آن بوده، پس چرا پیمان شکنان وجود داشته و دارند.

 غدیر ای پیمان نامة هنوز باز ، ما هم میخواهیم با مولایمان عهد و پیمان ببندیم ، ما هم می خواهیم بیعت کنیم ولی نمی خواهیم پیمان بشکنیم.

 پس مولا ما را هم قبول کن ما را هم از زمرة پیمان بستگان دار و از خدای تعالی به کرمت برای ما یاری جوی.

 و حال هرکس میخواهد عهد و پیمان ببندد به قلبش بنگرد و زیر لب زمزمه کند:

 « السلام علیک یا مولانا یا امیرالمؤمنین »

... و صدا در گوش‏ها به نجوا درآمد.
«هر کس من مولا و سرورش هستم، پس از من پسر عمو و جانشینم وصی و ولی الامر مسلمین علی ابن ابی‏طالب مولا و سرورش است.»
و صدا در هاله‏ای از صوت بلند صلوات به محمد و آل محمد، به سمت آسمان‏ها و عرش بال گشود تا بشارت ولی امری امیر المؤمنین در ملائک نیز ولوله‏ای آسمانی به پا کند.
صدا در عرش، به طنین مبارک باد مبدل شد و بر خاک نازل گردید. در کنار برکه غدیر، مردم موج برمی‏داشتند تا دست علی را بفشارند به نشانه بیعت و چشمه چشمه، چشم‏ها به اشک می‏نشستند از اشتیاق. عطر دل‏انگیز وحدت در هوا پراکنده شده است و دست‏ها یکی یکی دست علی را می‏فشرند؛ دستی را که پیامبر بارها و بارها فشرده است.
صورت علی غرق بوسه می‏شود؛ صورتی را که رسول اللّه‏ بسیار در آن با تبسم به نظاره نشسته است؛ جلوه لایزال خداوندی را.
دست علی، گرمای دستان مردم را حس می‏کند و در چشمانشان می‏بیند برقی را که به ظاهر از شوق است، اما دریغ که همین چشم‏ها و همین برق شوق، روزی... .

[ چهارشنبه 1 آبان1392 ] [ 20:23 ] [ سوگل ] [ ]

عید قربان که پس از وقوف در عرفات (مرحله‌ی شناخت) و مشعر (محل آگاهی و شعور) و منا ( سرزمین آرزوها، رسیدن به عشق) فرا می رسد، عید رهایی از تعلقات است.

رهایی از هر آنچه غیر خدایی است.

در این روز حج‌گزار، اسماعیل وجودش را، یعنی هر آنچه بدان دلبستگی دنیوی پیدا کرده قربانی می‌کند تا سبکبال شود.

صدای پای عید می‌آید.

عید قربان عید پاکترین عیدهاست

عید سر سپردگی و بندگی است.

عید برآمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است.

عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده‌اند.

عید قربان عید برآمدن روزی نو و انسانی نو است.

عید سعید قربان مبارک

[ سه شنبه 23 مهر1392 ] [ 19:58 ] [ سوگل ] [ ]
كاش كبوتر حرمت بودم
اي‌كاش من هم درست مثل اين كبوتر در كنار حرمت خانه داشتم.
اي‌كاش من هم درست مثل اين كبوتر هروقت كه دلم تنگ مي‌شد، دو بالم را باز مي‌كردم و بر بلنداي گنبد طلايي‌ات آن‌قدر پرواز مي‌كردم تا به مرحله‌اي برسم كه خسته و درمانده، سر بر آستان تو فرود آورم و در كنار گل‌دسته‌هاي حرمت امان بگيرم.
آقاجان! چراغ‌هاي خانه‌ات تا دورترين نقطه آسمان را روشن كرده است. از آن بالا كه نگاه مي‌كني درست مثل نگين طلايي زمين خاكي هستي كه مي‌درخشي و مغناطيس حرمت همه را به‌سوي خود مي‌كشد.
چه تربتي دارد حرمت آقاجان، كه همه‌و‌همه از غريبه تا خودي را دامن‌گير مي‌كند؟
كاش من هم به اندازه اين كبوتر لياقت داشتم كه مي‌توانستم از خوان گسترده تو به اندازه دانه گندمي سهم داشته باشم.
كبوتران حرمت آقاجان هروقت دل‌شان تنگ تو باشد، هروقت از دام دشمن رهيده باشند، به تو پناه مي‌آورند، اما من چه؟
من به كجا پناه ببرم وقتي بين من و حرمت به اندازه هزارها كيلومتر فاصله است؟
اما مي‌دانم تو آن‌قدر مهربان و بزرگي كه مي‌توانم در هر كجاي دنيا كه باشم چشمانم را ببندم و خودم را در مقابل گنبد طلايت ببينم و بگويم: «سلام آقا»
[ چهارشنبه 17 مهر1392 ] [ 21:54 ] [ سوگل ] [ ]
درباره وبلاگ

بین حسین و عباس(ع)در کربلا نشستیم // خیل ملک چو دیدیم گفتیم یا ابوالفضل(ع)
موضوعات وب
امکانات وب